تبليغاتX

.*.God is real love.*.

JavaScript Codes عشق واقعی خداست
ما همه فانی و او پا برجاست،عشق را میگویم،بیگمان عشق خداست

با عرض سلام به همه ی دوستانی که به این وب سر میزدن و با نظراشون منو راهنمایی میکردند یا به من روحیه میدادند...!

شاید این آخرین مطلبی باشه که دارم تو این وب مینویسم...

از همتون متشکرم که با حضورتون در این وب نگذاشتید خیلی غریب بمونه آخه این وب در مورد خداست

و به قول شیخ رجبعلی خیاط(ره) :بازار امام حسین و ائمه(علیهم السلام) گرم است اما خدا مشتری ندارد!

البته از طریق ائمه باید به خدا رسید همینطور که عشاق و بزرگان فرموده اند

خب بگذریم...

 و در آخر هم این چند جمله یادگاری من به شما عزیزان

چند روز پیش منو چندتا از بچه ها پیش شاگرد آیت الله فاضل بودیم که واقعا یکی از عشاق درجه یکه

یکی از بچه ها ازشون پرسید این اسم اعظم که میگن چیه؟

ایشونم جواب داد:اسم اعظم اینطوری نیست که یه اسم باشه وهر کسی که لفظ این اسم رو بلد باشه به کمال برسه و صاحب کرامت شه

بلکه اسم اعظم رو باید در تمام وجود خودش پیاده کنه مثلا مهربونیت خدا رو در تمام وجودش پیاده کنه و کم کم خودش رو شبیه معشوقش کنه 

از معصوم روایت داریم که کل دین اسلام محبت است و چیزی جز محبت نیست و اگر عرفا و عشاق هم ریاضت میکشند به این دلیله که قلب و روحشون لطیف بشه و آماده ی معاشقه با معشوقشون بشن...

جز محبت هر چه بردم سود در محشر نداشت

دین و دانش عرضه کردم کس به چیزی بر نداشت

و البته کسی که روحش لطیف شه وعاشقانه خدا رو دوست داشته باشه محبتش نسبت به مخلوقات خدا به خصوص انسانها هم زیاد میشه و این یعنی کمال...

یاد یه حکایت از علامه میر جهانی(ره) افتادم

سید فاطمی چای فروش، عده ای از جمله علامه میرجهانی را به باغی در نصوح آباد مشهد دعوت می کنه. موقع انداختن سفره و آماده شدن برای صرف غذا آقا را در بین خودشون نمی بینن
آقای فاطمی مشغول جستجو می شه و می بینه که ایشان به باغ دیگری رفته اند و در بین یک جوبه انگور نشسته اند

او به آقا نزدیک می شه و ناگهان با صحنه ای وحشتناک و هول انگیز مواجه می شه. علامه به او می گویند

نترس و بیا جلو تر

ماجرا از این قرار بوده است که
گرداگرد آقا را انواع و اقسام مارها و شیر و حیواناتی دیگر فرا گرفته و ایشان مشغول نوازش و دعا کردن آنها بوده اند. پس علامه می فرمایند

اینها هم مخلوقات خدایند و بی جهت به کسی آزار نمی رسانند

سیدفاطمی به آقا می گویند: بیایید تا برویم. علامه می گویند

هنوز یک مار باقی مانده که راهش دور است و نرسیده است

صبر می کنند تا آن مار هم می رسد و آقا او را نیز نوازش نموده و سپس به نزد بقیه افراد باز می گردند

علامه با حیوانات اینگونه مهربان بود درحالی که برخی از ما انسانها با یکدیگر چه ها که نمیکنیم

و این فقط به دلیل عدم وجود محبت است

 

امام سجاد(ع) مفرماید:راس ومنشا هر خطایی حب به دنیاست وهمینطور از معصوم روایت داریم که حب به دنیا(ومافیها) و خدا در یک قلب جمع نمیشه

ازتون خواهش میکنم اگه وقت دارید حتما تعابیر امام علی(ع) نسبت به دنیا رو در نهج البلاغه بخونید

وروی این چند بیت شعر هم فکر کنید همینطور که در روایات اومده لحظه ای یا ساعتی تفکر از 70 سال عبادت بهتر است

دریغا که بی ما بسی روزگار...بروید گل و بشکفد نوبهار

بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت...بیاید که ما خاک باشیم و خشت

تفرج کنان بر هوی و هوس...گذشتیم بر خاک بسیار کس

کسانی که از ما به غیب اندرند...بیایند و بر خاک ما بگذرند

چرا دل بر این کاروانگه نهیم...که یاران برفتند و ما در رهیم

پس از ما همی گل دهد بوستان...نشینند با همدگر دوستان

بساطی چه باید بر آراستن...کزو ناگذیر است برخاستن

و در آخر هم باید بگم

دلبری غیر خدا کو که بر او دل بندم

 به خدا غیر خدا در خور دل بستن نیست

برام خیلی دعا کنید و

اینو بدونید که ما هر چقدر هم که گناه کنیم رحمت خدا از گناهای ما بیشتره

پس هیچ وقت نا امید نشیم و اینو بدونید که

خدا دوستمون داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 15:16  توسط یه بنده خدا | 

الهی آبرویم بده؛ آبروی بندگی
عفوم بکن، زین همه شرمندگی
در بندگی جا مانده ام،

در راه تو در مانده ام
کمکم کن تو در این واماندگی
من که مهمان توام
دست به دامان توام

دستم بگیر، در این مسیر
این تویی مهمان پذیر
این تویی توبه پذیر

(حاج محمد رضا الطافی نشاط)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:27  توسط یه بنده خدا | 

 

ای حبیب!
از مریضان عیادت کن.
تو طبیبی، مریضان را طبابت کن.
ما ضعیفیم و ناتوانیم؛ ناتوان را حمایت کن.
عشق علی در دل ماست، بیش از این ما را اهل ولایت کن.
غرق گناهیم؛ ما را پاک کن و خاک کن و بی خجالت وارد قیامت کن.

           

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:6  توسط یه بنده خدا | 
درد و دل با خدا
 
به خدا گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفت: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفت: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول
 
بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع،
 
و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 
گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲)::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفت: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟
گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟!
 
(توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم 
گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ 
گفت: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم
 
می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم!... توبه می‌كنم
گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره
(بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفت: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفت:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو
 
الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان
 
بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید.
 
او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت
 
میفرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا
 
نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)
 
خدایا خیلی دوستت دارم
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 10:9  توسط یه بنده خدا | 

دلخوش عشق شما نيستم ای اهل زمين

به خداوند که معشوق من آن بالاييست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:5  توسط یه بنده خدا | 

یسبح لله ما فی السماوات و ما فی الارض

 ما سمیعیم و بصیریم و هشیم

 با شما نا محرمان ما خامشیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:17  توسط یه بنده خدا | 

مروری کوتاه بر زندگی

رجبعل خیاط

عبد صالح خدا « رجبعلی نكوگويان » مشهور به « جناب شيخ » و « شيخ رجبعلی خياط » در سال 1262 هجری شمسی، در شهر تهران ديده به جهان گشود. پدرش « مشهدی باقر » يك كارگر ساده بود. هنگامی كه رجبعلی دوازده ساله شد پدرش از دنيا رفت و رجبعلی را كه از خواهر و برادر تنی بی بهره بود، تنها گذاشت.
از دوران كودكی شيخ بيش از اين اطلاعاتی در دست نيست. اما او خود، از قول مادرش نقل می‌كند كه:

« موقعی كه تو را در شكم داشتم شبی [ پدرت غذايی را به خانه آورد] خواستم بخورم ديدم كه تو به جنب و جوش آمدی و با پا به شكمم می‌كوبی، احساس كردم كه از اين غذا نبايد بخورم، دست نگه داشتم و از پدرت پرسيدم....؟ پدرت گفت حقيقت اين است كه اين ها را بدون اجازه [از مغازه ای كه كار می‌كنم] آورده‌ام! من هم از آن غذا مصرف نكردم. »

اين حكايت نشان می‌دهد كه پدر شيخ ويژگی قابل ذكری نداشته است. از جناب شيخ نقل شده است كه:

« احسان و اطعام يك ولی خدا توسط پدرش موجب آن گرديده كه خداوند متعال او را از صلب اين پدر خارج سازد. »

شيخ پنج پسر و چهار دختر داشت، كه يكی از دخترانش در كودكی از دنيا رفت.

حکایاتی از این عاشق...

شيرين و فرهاد
گاه برای تقریب ذهن شاگردان، به داستان شيرين و فرهاد مثال می‌زد و می فرمود:

« فرهاد هر كلنگی كه می‌زد به ياد شيرين و به عشق او بود. هركاری انجام می‌دهی تا پايان كار بايد همين حال را داشته باشی، همه فكر و ذكرت بايد خدا باشد، نه خود! »
 

درس عاشقی بده!
يكی از ارادتمندان شيخ نقل می‌كند: مرحوم شيخ احمد سعيدی، كه مجتهدی مسلم و استاد مرحوح آقای برهان در درس خارج بود، روزی به من گفت: خياطی در تهران سراغ دارای كه برای من يك قبا بدوزد؟ من جناب شيخ را معرفی كردم و آدرس او را دادم.
پس از مدتی او را ديدم، تا نگاهش به من افتاد، گفت: با ما چه كردی؟! ما را كجا فرستادی؟!
گفتم: چطور، چه شده؟!
گفت: اين آقايی كه به من معرفی كردی رفتم خدمتش كه برای قبا بدوزد، هنگامی كه اندازه می‌گرفت از كارم پرسيد، گفتم: طلبه هستم.

گفت:
« درس می‌خوانی يا درس میدهی؟ »
گفتم: درس می‌دهم.
گفت:
« چه درسی می‌دهی؟ »
گفتم: درس خارج.
شيخ سری تكان داد و گفت:
« خوب است، اما درس عاشقی بده! »

اين جمله نمی‌دانم با من چه كرد! اين جمله مرا دگرگون كرد!.

دل خدانما
جناب شيخ می‌فرمود:

« دل هر چه را بخواهد همان را نشان می‌دهد، سعی كنيد دل شما خدا را نشان دهد! انسان هر چه را دوست داشته باشد، عكس همان در قلب او منعكس می‌شود، و اهل معرفت با نظر به قلب او می‌فهمند كه چه صورتی در برزخ دارد، اگر انسان شيفته و فريفته جمال و صورت فردی گردد، يا علاقه زياد به پول يا ملك و غيره پيدا كند،‌همان اشياء، صورت برزخی او را تشكيل می‌دهند. »
باطن دنيا پرستان
جناب شيخ كه با ديده بصيرت باطنی مردم را می‌ديد، درباره تصوير باطنی اهل دنيا، آخرت و اهل خدا چنين می‌فرمود:

« كسی كه دنيا را از راه حرام بخواهد، باطنش سگ است، و آن كه آخرت را بخواهد خنثی است، و آن كه خدا را بخواهد مرد است. »
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:51  توسط یه بنده خدا | 

            حسین عاشق و معشوق خدا          

شعر محتشم کاشانی در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 11:20  توسط یه بنده خدا | 
     

و لنبلونکم بشی من الخوف و الجوع ونقص من الاموال والانفس و ثمرات وبشر الصابرین.   الذین اذا اصابتهم مصیبه  قالو انا لله وانا الیه راجعون(۱۵۵و۱۵۶ بقره)

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

   آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم

                                                               بخواهم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 19:59  توسط یه بنده خدا | 

  سلام این شعرکوتاه رو خودم گفتم       

 عشق واقعی خداست                 عشقی که بی انتهاست   

                           عشقی که سر چشمه ی همه ی شیرین  و فرهادهاست 

گفت و گو با چنین معشوقی بالاترین فریادهاست  
         

زیبایی مهتاب است حسرت هر عاشق 
                            

 اما چه کسی خالق این مهتاب هاست؟؟؟ 

   

تنها عشق توست که در مطلق به دادم میرسد

  تنها عشق تو است که دنیای پر تلاطم مرا آرامش می بخشد

  وتنها عشق توست که به من بال و پر میدهد

هر گاه از همه دلگیر می شوم

                                  و هرگاه از دنیا فاصله گیرم                                      

  فقط و فقط به یاد تو هستم که می دانم در کنارمنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:49  توسط یه بنده خدا | 

                            اوست زیبای مطلق

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 16:38  توسط یه بنده خدا | 

تصوري داشتم ...

خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم

در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم

در هر قسمت 2 جاي پا ديدم

يكي متعلق به من و ديگري به خدا

وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم

به جاي پا روي شن نگاه كردم

ديدم كه چندين زمان در زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست

دريافتم كه اين در سخت ترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده

براي رفع ابهامم از خدا سوال كردم.

خدايا فرمودي كه اگر به تو ايمان بياورم هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت

ديدم كه در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست

چرا در زماني كه بيشترين نياز را به تو داشتم تنهايم گذاشتي

خدا فرمود:  عزيزم

تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم

در مواقع سخت اگر يك جاي پا مي بيني

در آن لحظات تو را بدوش كشيدم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 16:58  توسط یه بنده خدا | 

ترجمه ی آیات ۶۸ تا ۷۰ سوره ی واقعه:   

آیا آبی را که می نوشید  متوجهید؟

آیا شما آن آب را از ابر فرو ریختید یا ما نازل ساختیم؟

اگر میخواستیم آن آب را به جای آنکه خوش و گوارا کرده ایم

 شور و(تلخ) می گرداندیم  آیا شکر گذاری نمی کنید؟...

 

                       شکرا" لله

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:11  توسط یه بنده خدا | 

چرا نمی فهمم  که اگر  خداوند عزیز ترین و صمیمی ترین دوست من

است پس چرا با او به زبان عشق سخن نمی گویم؟

چرا نمی فهمم پاسخ خداوند در برابر دعاهایم به چهار گونه است

پاسخ مثبت است یعنی آن را اجابت می کند

پاسخ منفی است

منتظر باش

چیز بهتری برای تو وجود دارد

چرا نمی فهمم بهترین لحظه برای دعا الان است؟

چرا نمی فهمم خداوند دعایی دلی را قبول می کند که نفرت و خشم و

کینه در آن جایی ندارد

چرا نمی فهمم خداوند توان درک پیام های معنوی اش را تنها به

کسانی می دهد که درهای قلبشان را به سوی او باز کرده اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 10:0  توسط یه بنده خدا | 
روزي مردي خواب عجيبي ديد.ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي ان ها نگاه مي كند. هنگام ورود دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين ميرسند باز ميكنند و ان ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد: شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حاليكه داشت نامه را باز مي كرد گفت:اينجا بخش دريافت است ما دعا ها و تقاضاهاي مردم از خدارا تحويل مي گيريم.

فرشته هاي ديگر كاغذ هايي را داخل پاكت مي گذارند و انها را به زمين مي فرستادند. مرد از فرشته اي پرسيد: شما چكار مي كنيد؟ فرشته گفت بخش ارسال است.ما الطاف خدا رابراي بندگان مي فرستيم.

 كمي جلو تر فرشته اي را ديد كه بيكار نشسته است. مرد از فرشته اي پرسيد: شما چرا بيكاريد؟ فرشته گفت:اينجا بخش تصديق جواب است مردمي كه دعايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستندولي..................... مرد از فرشته پرسيد چگونه ميتوانند جواب دهند؟

فرشته پاسخ داد : ساده است فقط كافي است بگوييند :خدا را شكر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 9:54  توسط یه بنده خدا | 

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم

 

وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم

 

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر

 

ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 9:34  توسط یه بنده خدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
حدیث قدسی:ای انسان من تو را دوست دارم تو نیز مرا دوست بدار ××××××××××××××××××× خدایا، چگونه تو را بخوانم؛ من که سراسر آلوده به ننگم؛
من که در راه بندگی لنگم؛ با این زبان گنگم؟!
یا در این سینه تنگم؟! یا با قلب چون سنگم؟!

دستم را بگیر؛ یاری ام کن،
به فریادم برس و کمکم کن تا با نفس خود بجنگم.

مرا به بندگی بپذیر، ای بی نظیر!
منم بنده مریض، و تویی خدای عزیز، شفا تویی، دوا تویی.
خدایا، گروهی از بندگانت جاهلند، گروهی اسم و رسمی دارند و غافلند.
اما گروهی به سوی حق مایلند و به دین (ـِ تو) قائلند. این ها عاقلند.

(مناجات حاج محمد رضا الطافی نشاط(حفظه الله))



ID:bia2_ghf18

التماس دعا

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
امام زمان(عج)
امام علی(ع)
جمکران
امام مهدی(ع)
بی گمان عشق خداست
رقص گلها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان